پیراهن شفابخش
- صمد
- Jul 15
- 2 min read
Updated: Jul 16

حکایتی شگفتانگیز خوشحالترین آدم دنیا
بود نبود، در روزگار قدیم یک پادشاهِ نیکوکار بود. او صبحها وقت از خواب بر میخاست و تمام روز به کارِ مملکت رسیدگی میکرد. شاه نیکوکار به زن و مرد، و فقیر و دارا احترام داشت. همه را به کار و تعلیم تشویق میکرد. روزی از روزها آن پادشاهِ علمدوست مریض شد. داکترها به تداویِ او کوشیدند، ولی روز به روز ضعیفتر شد. مردم از شنیدنِ خبرِ مریضی پادشاه جگرخون شدند و جستوجو برای چارهی تداوی او آغاز شد. داکتران، طبیبها و آدمهای صاحبتجربه زیاد کوشیدند، مگر حالِ مریض خوب نشد. یک روز پیرمردِ دانایی به قصر آمد و گفت که راهِ درمانِ پادشاه را میداند. پیرمرد دانا گفت: «برای تداویِ پادشاه کسی را پیدا کنید که بیدردسر و خیلی خوشحال باشد. پیراهنِ آن مرد را بیاورید و به تنِ پادشاه کنید، خوب میشود.»
در کلِ وطن جستوجو شروع شد. ولی هرچه گشتند نیافتند. پیداکردنِ آدمِ بیدردسر آسان نبود. یکی خانهی کلان داشت، اما دلِ خوش نداشت. دیگری نانِ گرم داشت، ولی جانِ جور نداشت. در هر قریه و محله آدمهایی بودند که خوشحال و بیدردسر به نظر میرسیدند. ولی خودِ آنها چنین فکر نمیکردند. یگان کس بسیار دارا اما مریض بود. کسانی دارا و صحتمند بودند، اما از تربیتِ فرزندان یا رفتارِ همسایههای خود شکایت داشتند.
جستوجوکنندگان به سراغِ انسانهایی رفتند که بسیار دارایی نداشتند، اما روزگارشان بد نبود. آنان نیز شکایت داشتند. یکی میگفت داراییِ کافی ندارد، دیگری میگفت از کار و تلاشِ دوامدار خسته شده است. یگان تایشان از نداشتنِ ثروتِ زیاد در رنج بودند.
آخرِ سر بینِ نادارها و فقیران رفتند. هرچه میگشتند از یافتنِ آدمی که هیچ دردسر نداشته باشد بیشتر ناامید میشدند. دنیای نادارها پُر از رنج و کشمکش بود. عدهای از کمبودِ خوراک در عذاب بودند. کسانی از نبودِ پوشاک مینالیدند. جمعی از مشکلِ سرپناه، خوابِ آرام نداشتند. گروهی نان و سرپناه و پوشاک داشتند، ولی به پولِ دوا و درمانِ خود درمانده بودند.
حالِ پادشاه بدتر شده راهی بود. ماموران کمکم از یافتن پیراهن شفابخش دست شسته و ناامید به پایتخت بر میگشتند. در مسیر برگشت، آنها از پیش کلکین یک خانهی گلی تیر میشدند که صدای مردی توجهشان را جلب کرد. آن مرد با لحنی پُر از رضایت میگفت: «بهبه چه روز خوبی داشتیم! کار کردیم، نانِ شکمسیر خوردیم، و حالا در خانهی خود جور و تندرست نشستهایم. آدم در زندگی غیر از این چه میخواهد؟»
ماموران ایستادند و با خوشحالی به همدیگر نگاه کردند. شاید این همان خوشحالترین آدم مملکت بود! درِ خانه را تکتک کردند. پس از لحظهای دروازه باز شد و مردی که لُنگ به دور کمرش پیچانده بود ظاهر شد. ماموران به او گفتند: «شاه مریض است و برای جانجوری، باید پیراهنِ خوشحالترین آدم مملکت را بپوشد. ما صدای تو را شنیدیم که چقدر راضی بودی. حالا پیراهنت را به ما بده تا شاه را نجات بدهیم.»
مرد سرش را پایین انداخت، لبخندی زد و آهسته گفت: «اما من جز همین تکهای که دور کمرم پیچاندهام، لباسی ندارم.»
ماموران با حیرت به همدیگر نگاه کردند. آنان باید با دستِ خالی و بدون پیراهن به طرف قصر راه میافتادند.
---
فعالیت
۱. به نظر شما چرا مردی که پیراهن نداشت، از همه خوشحالتر بود؟
۲. اگر شما به جای پادشاه بودید، بعد از شنیدن این خبر چهکار میکردید؟



Comments