top of page

دو سیب

  • یونس نگاه
  • Jul 9
  • 2 min read

Updated: Jul 16


مادر نوید به او دو دانه سیب داد و گفت: «بگیر بچیم. یک‌اش از خودت و یک‌اش از دلت.»

نوید خندید و گفت: «مادر دل من کجاست؟»

مادر گفت: «مچٌم. بپال. در راه، در صنف و در بازار بپال. پیدایش می‌کنی.»

نوید با تعجب پرسید: «مادر دل آدم مگر در سینه‌اش نیست؟»

مادر گفت: «نی بچیم دل آدم پیش مردم است.»

نوید ابروانش را بالا کشید، یک سیب را در دست‌کول خود گذاشت و سیب دیگر را در دست‌اش گرفته به سوی مکتب راه افتاد.


در کوچه از کراچیوان پرسید: «کاکا دلم پیش شماست؟»

کراچیوان گفت: «نی بچیم. من خودم از وقتی که دست ‌و پایم را شناخته‌ام بین چای صبح و نان شب سرگردانم و دل به دلخانه‌ام نمانده است.»

نوید سیب را از دست راست خود گرفته به دست چپ‌اش داد و راه افتاد.

در راه از نانوا، نجار، دکاندار، جاروکش، مستری و راننده سراغ دلش را گرفت. اما کسی جواب نداشت. کسی خندید، کسی پیشانی ترشی کرد، کسی با تعجب سر تکان داد و کسی گپ‌اش را ناشنیده گرفت.++

در مکتب نوید از معلم پرسید: «استاد دل آدم کجاست؟»

معلم گفت: «نوید جان دل هر کس در جایی است. از کسی در جیب و از کسی در سرش است. از کسی در مشت و از کسی در زیر پایش است. از کسی پیش دوست‌ و از کسی نزد دشمن‌اش است.»

نوید پرسید: «دل من کجاست؟»

معلم گفت: «نمی‌دانم. بپال، پیدایش می‌کنی.»


نوید با دو سیب به مکتب رفته بود و با یک سیب از مکتب برآمد.

رفت و رفت، دید و دید، پالید و پالید تا به کوچه‌ی مستری‌ها رسید. چشم‌اش به حمید خورد که از دور او را نگاه می‌کرد. چشمان نوید از دیدن حمید روشن شد. نزدیک رفت، سلام داد و هردو لبخند زدند.

دستان نوید شسته و گوشتی بود و دستان حمید لاغر و ناشسته. دستان نوید بوی رنگ قلم و سیب می‌داد، و دستان حمید بوی تیل و گریس. نوید با شادی لبخند می‌زد، حمید با حسرت.

نوید پرسید: «حمید خوبی؟»

حمید جواب داد: «بد نیستم.»

نوید احساس کرد که حمید گرسنه است و سیب دل‌اش را به او داد.

حمید پیش از آن که تشکر کند، از اوستایش شنید که داد زد: «او بچه چه پٌس‌پٌسک داری؟ بدو پلاس را بیار. نی که باز دلت قفاقکاری شده!»

حمید چهره‌اش سرخ شد، دوید و پلاس را به اوستا داد.

نوید، سینه‌اش سوخت و با خود گفت: «آخ دلم!»


نوید وقتی به خانه رسید احساس کرد دل به دلخانه‌اش نیست. به مادر گفت: «مادر دلم را یافتم.»

مادر پرسید: «کجا بود؟»

نوید گفت: «در مستری‌خانه بود.»

مادر پرسید: «چه کار می‌کرد؟»

نوید گفت: «قلم خواب می‌دید.»

مادر پرسید: «چه می‌خورد؟»

نوید گفت: «حسرت می‌خورد.»

مادر پرسید: «چه حال داشت؟»

نوید گفت: «خسته بود.»

مادر گفت: «مراقب دلت باش بچیم. درس‌هایت را دو چندان خوب بخوان. یکی برای خودت، یکی برای دلت.»

نوید گفت: «یکی برای خودم، دو تا برای دلم.»

 
 
 

Comments


bottom of page