قدرت دوستی
- صمد
- Jul 11
- 2 min read
Updated: Jul 16
روزی از روزها، یک شکارچی کنار کولِ پر از مرغابی دام ماند، و خودش در گوشهای دراز کشید. او با خود گفت: «کمی بخوابم. تا وقتی بیدار شوم، هیچ که نشود یک مرغابی به دام میافتد.»
در آن هنگام، میکو برای گردش صبحگاهی در اطراف کول قدم میزد. میکو خرامان راه میرفت و از دام خبر نداشت. او گشت و گشت تا آنکه بیخبر پایش در حلقه دام گیر کرد. میکو با وارخطایی جیغ و داد کرد، اما کسی صدایش را نشنید.

او از فریاد کشیدن خسته شده بود. برای آخرین بار داد زد: «کمک! در دام افتادهام! کمک کنید!» اما صدایش به جایی نرسید. میکو بالهایش را گشود و تا جایی که دام اجازه میداد، قدْبلندک کرده به اطراف دید. هیچ مرغابی دیگری دیده نمیشد. با ناامیدی دراز کشید و چشم به راه کمک ماند.
مینو، دوست بسیار صمیمی میکو، از نبودن او نگران شد و در اطراف کول به جستجو برآمد. پالیده پالیده به محل دام نزدیک شد. وقتی دید دوستش به دام افتاده، دویده خود را به او رساند. بدون وقتتلفی با نولش به جان دام افتاد. بسیار تلاش کرد، نولش خسته و زخمی شد ولی گره از پای میکو باز نشد.
میکو که ناامید شده بود، گفت: «مینو جان، بسیار تشکر که به کمکم آمدی. حالی که دام باز نمیشود، مرا بمان و خودت را نجات بده. اگر شکارچی بیاید، تو را هم خواهد کشت.»
اما مینو نپذیرفت. او نمیخواست دوست دیرینش را در آن روز سخت تنها بگذارد. در جواب گفت: «نمیتوانم تو را تنها بگذارم. تو بهترین دوست منی و تا آخر کنارت خواهم ماند.»
در همین حال، شکارچی که به دام نزدیک میشد، گفتگو و وفاداری آنها را دید و دلش نرم شد. با خود گفت: «چه دوستان بزرگی! چقدر این دو مرغابی به همدیگر وفادارند! هرگز نمیخواهم این دو دوست را از هم جدا کنم.»
این را گفت، بند از پای میکو باز کرد و هر دو را رها ساخت.

یادداشت:
«قدرت دوستی» یکی از حکایتهای بسیار کهن هندی از مجموعه «پنچاتنترا» است که در فرهنگ ما به نام «کلیله و دمنه» شناخته میشود.
نویسنده یا گردآورنده اصلی این پندنامهها در هند باستان، ویشنو شرما بوده است. گفته میشود شرما این حکایتها را چند قرن پیش از میلاد برای آموزش سیاست، اخلاق و رسم زندگی به شاهزادگان هندی نوشته بود. در طول قرنها حکایت اصلی به زبانهای دیگر ترجمه و بازنویسی شده است. این متن را کاروان کودک بازنویسی کرده است.



Comments