اولین رنگینکمان
سالها پیش، قبل از آنکه دنیا به رنگهای روشن امروزی درآید، همهچیز خاکستری به نظر میرسید. درختان خاکستری بودند، آسمان خاکستری بود و حتی اقیانوس تنها با سایه روشنهای نقرهای میدرخشید. کلانها به این وضع عادت کرده بودند، یا حداقل چنین وانمود میکردند. اما کودکان در این فکر بودند که چرا دنیا بیرنگ است. آنها از بزرگان میپرسیدند: «چرا دنیا اینقدر بیرنگ و ساده است؟» بزرگان با بیتوجهی جواب میدادند: «از اول همینطور بوده است.»
بیشتر کودکان زیاد پیگیر این سوال نمیشدند، ولی دختری که تالا نام داشت پس از شنیدن آن پاسخهای سرسری دست از کنجکاوی بر نداشت. تالا چشمان درخشان و ذهنی پر از تخیل داشت. کنجکاوی و تخیل به او کمک کرده بود تا چیزهای کمرنگ را نیز روشن و زیبا ببیند.

تالا صبحها بیرون کلبه کوچک خود مینشست و گلبرگهای گلهای کمیاب کوهی را با انگشتانش ریزه میکرد. او کشف کرده بود که وقتی گلبرگها را با آب مخلوط کند، نشانههایی از رنگهای تازه در ترکیب گلبرگ و آب بهچشم میآید. او نی باریکی را داخل آب رنگی غوطه میداد و اشکال کوچکی را روی سنگها رسامی میکرد. گاهی نقطههایی میکشید که شبیه کرمهای شبتاب بودند و یگان وقت اشکال مارپیچی رسامی میکرد که مثل صدفهای دریایی به نظر میرسیدند.

در آن دنیای خاکستری نقاشیهای تالا مانند جواهرات کوچک میدرخشیدند. کودکان دیگر از تماشای کار او لذت میبردند. حتی بزرگسالان نیز گاهی میایستادند و ساختههای کوچک او را تحسین میکردند. مردم خوشحال بودند که تالا در قریهشان زندگی میکند و دنیای خاکستری آنان را کمی رنگ میبخشد.
اما دیری نگذشته بود که یک اتفاق ناخواسته تالا را با آزمون سخت روبرو کرد.
توفانی که نور را ربود
در یک فصل سال توفان شدیدی از سمت دریا وزیدن گرفت. این توفان از توفانهای معمولی که به قریه میآمدند فرق داشت. گویا قصد رفتن نداشت و آنجا ماندگار شده بود. روزها باران شدید میبارید و صدای رعد و برق کلبهها را تکان میداد. با گذشت زمان ابرهای خاکستری ضخیمتر شدند تا جایی که حتی تپهها را هم پوشاندند.

بدتر از همه، توفان گلهای روشنی را که تالا برای رسامی استفاده میکرد، با خود شست و برد. او هر صبح به دنبال گلبرگهای جدید میگشت، اما باد آنها را پراکنده کرده یا زیر گلولای فرو برده بود.
او در جستجوی رنگها، نیهای خود را در گودالهای آب فرو میبرد، اما از رنگها خبری نبود. آب خاکستری و بیروح از هرسو جاری بود.
تالا اما ناامید نشد و کنجکاوی خود را حفظ کرد. او برای کودکان خوردتر از خود قصه میگفت، با چوب روی گلولای تصویر میکشید و آواز میخواند تا بعدازظهرهای طولانی و تیره را روشن سازد.

اما توفان را پایانی نبود، میوزید و میغرید و میبارید. هفتهها بدون هیچ نشانهای از نور سپری شدند. دنیا حتی تاریکتر از قبل شده بود.
یک شب، تالا زیر درخت کلانی نشست و زانوهای خود را در آغوش گرفت. نقاشیهای او بیرنگ شده بودند. گلبرگها را آب و باد با خود برده بود، و به نظر میرسید همه از توفان بیپایان خسته شدهاند. او زیر آن درخت با خود آهسته نجوا کرد: «میخواهم دنیا دوباره بدرخشد. میخواهم مردم چیز زیبایی را ببینند.»
وقتی این را گفت، باد ملایمی وزید، گویی دست به موهای او میکشید و آفرین میگفت. تالا به آسمان نگاه کرد و گفت: «وقتی دنیا نمیتواند رنگها را برگرداند، بهتر است خودم دست به کار شوم.»

اینگونه او در زیر آن درخت، برای اولینبار با خود عهد بزرگی کرد. او با صدای رسا گفت: «قول میدهم که آسمان را رنگ بدهم.» تالا نمیدانست چگونه این کار را خواهد کرد، ولی مطمین بود که دست از تلاش بر نخواهد داشت.
وعدهای به آسمان
صبح روز بعد، تالا سبد کوچکی برداشت و به جستجوی گلبرگها برآمد. پالیده پالیده و چیده چیده سبدش را پر از گلبرگ کرد. آن وقت دورتر از قریه به سمت بلندترین تپهای که رو به دریا داشت، راه افتاد. راه لغزنده بود، اما او با گامهای استوار بالا رفت.
کودکان از پایین او را تماشا میکردند و با یکدیگر نجواکنان میگفتند: «تالا چه میکند؟» بزرگان قریه با نگرانی نگاه کرده میگفتند: «هیچ کودکی تا به حال در چنین هوایی از آن تپه بالا نرفته است.»
تالا با گامهای استوار به بالا رفتن از تپه ادامه داد.
بر فرق بلندترین تپه
وقتی به قله رسید، به آسمان سنگین نگاه کرد که مانند یک کمپل پشمی پایین آمده بود. ابرهای توفانی به آرامی میچرخیدند و با غبار برخاسته از زمین نمناک مخلوط میشدند.
تالا سبدش را به زمین گذاشت و گلبرگها را در اطراف خود پخش کرد. گلبرگهای توفانزده کمرنگ و بیرمق شده بودند، اما تالا میدانست که در درون آنها ذرههای کوچک رنگی نهفته است.
او دستانش را بهسوی آسمان بلند کرد. سپس آواز خواند.

صدای او مانند نسیمی ملایم در هوا پخش شد. آن صدا مایههایی از امید داشت، و قول تالا را با خود حمل میکرد. آسمان از صدای آهنگین تالا در چنان زمانه دلگیر شگفتزده شده بود، و به گوش جان آن را شنید.
تالا بلندتر آواز خواند. او از دریا خواند، از تپهها خواند، و از رنگهایی که در تخیل خود داشت ولی به چشم سر ندیده بود: سرخ مانند آتش، آبی مانند اعماق دریا، زرد روشن مانند نور آفتاب.
پس از آواز او جهت چرخش باد تغییر کرد.
دیدار نور آفتاب با باران

ناگهان، جثه عظیمی در آسمان به پرواز درآمد. پرنده بزرگی بود با بالهایی چنان پهن که سایهاش تپه را میپوشاند. هیچکس تا آن وقت چنان موجودی را ندیده بود. با هر تکان بالهایش قطرات آب در هوا پخش میشدند، و آن قطرات برای لحظهای کوتاه نور را به خود جذب میکردند.
تالا نفساش در سینه حبس شد.
آفتاب از پشت یک تکه ابر سرک کشید، گویی کنجکاو شده بود که صاحب آن آواز زیبا را ببیند. پرتوهای آفتاب به صورت مایل به قطرات باران تابیدند. اتفاق شگفتانگیزی رخ داد. قطرات باران نیزههای نور آفتاب را خم کردند و رنگها پدید آمدند. رنگهای واقعی.
کمانی درخشان در سراسر آسمان شکل گرفت. ابتدا سرخ، سپس نارنجی، بعد زرد، بعد سبز، بعد آبی و سرانجام بنفش. تالا هرگز چیزی شبیه به آن ندیده بود. چشمانش گشاد شدند. قلبش شادمان شد. او احساس کرد سراپایش از خوشحالی لبریز شده است.
تالا آسمان را با امید، وفا به عهد و مقداری گلبرگهای توفانزده نقاشی کرده بود.
اولین رنگینکمان

اهالی قریه در پایین تپه شگفتزده به آسمان نگاه میکردند. کودکان با انگشت به سوی رنگینکمان اشاره میکردند و از هیجان جیغ میکشیدند.
-دختر کوچکی پرسید: «آن چیست؟»
-یک ماهیگیر آهسته گفت: «کمانی از رنگ.»
-یکی از بزرگان گفت: «نخیر، این لبخند آسمان است.»
پرنده غولپیکر یک بار دور رنگینکمان چرخید و سپس به آرامی دور شد و پشت تپهها ناپدید گردید. تالا گرمایی را روی شانههای خود حس کرد. او به بالا نگاه کرد و دید که آفتاب از میان ابرها بیرون آمده است. توفان رو به پایان بود.
او سبدش را که اکنون از گلبرگ خالی شده بود برداشت و به سینهاش فشرد.
او نمیدانست که آیا رنگینکمان دوباره باز خواهد گشت یا خیر. اما خرسند بود که به وعده خود وفا کرده است. از تپه پایین آمد، در حالی که دندانهایش از شادی میدرخشیدند.
وقتی به قریه رسید، کودکان دورش جمع شدند و سوالهای بسیار پرسیدند.
-«آیا تو آسمان را رنگارنگ کردی؟»
-«آیا آن رنگها دوباره باز خواهند گشت؟»
- «میتوانی به ما هم یاد بدهی؟»
جهان بیدار شد
ابرهای توفانی دور شده رفتند. آفتاب زمین را گرم کرد. گیاهان سریعتر از حد معمول جوانه زدند. حتی صخرههای خاکستری و ساده نیز با جلوههای جدید به گرمی درخشیدند.
چندی بعد نشانههای کوچکی از رنگ از هرسوی ظاهر شدند.
یک صبح، کودکی دانه توت سرخی را روی یک بوته پیدا کرد. کودک دیگری یک برگ زرد را دید که روی رودخانه شناور بود. ماهیگیری ماهیای صید کرد که خطوط آبی روی پوستاش داشت. زنان حصیرباف متوجه شدند که علفهای خشک به رنگهای سبز ملایم درآمدهاند.
دنیا دگرگون و رنگین شد.
یادداشت:
«اولین رنگینکمان» افسانه عامیانه فلیپینی برای کودکان است. در این افسانه دختر کنجکاوی به نام «تالا» در دنیای خاکستری زندگی میکند؛ جایی که درختان و دریا و آسمان همه یکرنگ به نظر میرسند. وقتی توفانی طولانی، گلبرگهایی را که او برای رسامی استفاده میکند با خود میشوید و میبرد، تالا تسلیم نمیشود. در عوض، او با خود وعده میکه از بلندترین تپه بالا برود و برای آسمان آواز بخواند. سپس، وقتی نور آفتاب به قطرات باران درحال بارش و ذرات آب نم معلق در هوا تماس میگیرد، اولین رنگینکمان پدید میآید.
برگرفته شده از ویبسایت کوکیکیدز
ترجمه و تلخیص: یونس نگاه
برای مطالعه متن انگلیسی این حکایت اینجا کلیک کنید.



Comments