روباه زیرک و گرگ چغول
- هاشم شفق
- Jul 13
- 3 min read
Updated: Jul 16

ترجمه: هاشم شفق
روزی شیر، پادشاه حیوانات، بیمار شد. وزیر پادشاه یک گرگ خاکستری تنها بود که تمام گلهاش نابود شده بود. وزیر خبر بیماری شیر را به گوش همهی حیوانات رساند. به حیوانات دشت، به حیوانات کوه و به حیوانات جنگل.
تمام این حیوانات برای سه روز پیدرپی به غار شیر آمدند تا از حال او خبر بگیرند و برایش شفای عاجل آرزو کنند.
همه آمدند، به جز روباه!
گرگ خاکستری که همیشه در سمت راست پادشاه مینشست و از روباه خوشش نمیآمد، به شیر گفت: «تمام رعیت شما آمدند و پیش شما تعظیم کردند و برایتان سلامتی و عمر دراز آرزو کردند، بهجز روباه. گویا سلامتی شما برای روباه اهمیتی ندارد.»
شیر از این سخن خشمگین شد. ابروهایش را درهم کشید و دندانهایش را نشان داد. اینها نشانه خشم شیر بود.
خرگوش که دوست روباه بود، در مجلس حضور داشت و همه چیز را شنید. او شتابان خود را به روباه رساند و گفت: «دوست من، مواظب خودت باش! گرگ خاکستری از غیبت تو پیش شیر شکایت کرده و حالا شیر خشمگین است.»
روباه از خرگوش تشکری کرد و بهجای آنکه فورا دویده خود را به غار شیر برساند، یک روز دیگر هم صبر کرد. فردا، دمدمای غروب مرغی را با خود گرفته نزد شیر رفت.
شیر که بروتهایش از شدت خشم میلرزید، به روباه گفت: «چهار روز است که در بستر بیماری افتادهام. همهی حیوانات برای احوالپرسی آمدند، جز تو! آیا سلامتی من برایت مهم نیست؟ یا میخواهی بگویی که از بیماری من خبر نداشتی؟»
روباه گفت: « اعلیحضرت هیچ یکی از این دو چیزی که گفتید، دلیل نیامدنم نبود. من وقتی از بیماری شما خبر شدم با خود فکر کردم که آیا بهتر است فوراً بیایم و در برابر شما تعظیم کنم، یا بروم برای درمانتان دوا جستجو کنم. عقلام حکم کرد که بروم درمان بیماری شما را پیدا کنم. تمام جنگل را گشتم و نظر طبیبان را گرفتم.»
شیر پرسید: «نتیجه پرسوپالت چه شد؟»
روباه پاسخ داد: «تمام طبیبهای مشهور یک دوا را تجویز کردند.»
شیر پرسید: «آن دوا چیست؟»
روباه گفت: «باید شوربای مرغ نوش جان کنید که در آن گوش راست یک گرگ خاکستری هم علاوه شده باشد. فکر میکنم عالیجناب وزیر صاحب با خوشحالی گوش خود را تقدیم خواهند کرد.»
شیر نگاهی به گرگ خاکستری انداخت، و گرگ سرش را به تعظیم پایین کرد و گفت: «در خدمتم سرورم.»
شیر، شوربا را خورد و به خواب عمیقی فرو رفت.
روباه برخاست تا به لانهاش برگردد. پیش از ترک غار شاه جنگل، سرش را به گوش چپ گرگ نزدیک کرد و گفت: «اگر میخواهی گوش دیگرت را نجات بدهی، زبانت را نگه دار و دیگر پشت سر دیگران بدگویی نکن!»
یادآوری: این حکایت را هاشم شفق از فرانسوی ترجمه کرده است. در نام فرانسوی حکایت شیر و روباه بیمار (Le Lion malade et le Renard) است. میگویند ژان دو لا فونتن، شاعر و نویسنده مشهور قرن هفدهم فرانسه این حکایت را با اقتباس از یک حکایت یونان باستان نوشته بوده است. حکایات مشابهی درمورد زیرکی روباه در کلیله و دمنه هم موجود است. نسخه فارسی که شما اینجا میخوانید ترجمه خط به خط حکایت لا فونتن هم نیست، چون او حکایتاش را به نظم نوشته بوده است. از آن پس در فرانسه آن را بارها بازنویسی کرده و به نثر درآوردهاند. آیا شما حکایت دیگر از زیرکی روباه خواندهاید؟ اگر بلی، آن را با کاروان کودک شریک کنید.



Comments